اشكي در گذرگاه تاريخ
از همان زماني كه دست حضرت ((قابيل))
گشت آلوده بخون حضرت ((هابيل))
از همان روزي كه فرزندان ((آدم))
-صدر پيغام آوران حضرت باري تعالي-
زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد،
آدميت مرد
گر چه آدم زنده بود.
***
از همان روزي كه ((يوسف)) را برادرها به چاه انداختند،
از همان روزي كه با شلاق و خون ديوار چين را ساختند،
آدميت مرده است.
***
بعد ، دنيا هي پر از آدم شد و اين آسياب ،
گشت و گشت،
قرن ها از مرگ آدم هم گذشت،
اي دريغ،
آدميت بر نگشت!
***
قرن ما
روزگار مرگ انسانيت است!
سينه دنيا ز خوبي ها تهي است،
صحبت از آزادي،پاكي ، مروت ابلهي است ،
صحبت از موسي و عيسي و محمد نابجاست،
قرن موسي چمبه ها است!
***
من كه از پژمردن يك شاخه گل،
ازنگاه ساكت يك كودك بيمار ،
از فغان يك قناري در قفس،
از غم يك مرد، در زنجير ،
***
حتي قاتلي بر دار!
اشك در چشمان و بغضم در گلوست
وندرين ايام، زهرم در پياله زهره مارم در سبوست
مرگ او را از كجا باور كنم؟
***
صحبت از پژمردن يك برگ نيست،
واي!جنگل را بيابان مي كنند!
دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان مي كنند
هيچ حيواني به حيواني نميدارد روا
آنچه اين نامردمان با جان انسان مي كنند.
***
صحبت از پژمردن يك برگ نيست
فرض كن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست
فرض كن يك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض كن جنگل بيابان بود از روز نخست
در كويري سوت و كور،
در ميان مردمي با اين مصيبت ها صبور،
صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق،
گفتگو از مرگ انسانيت است.