|
پائولو کوئلیو نویسنده آینده نگر معاصر، در کتاب «قصههایی برای پدران، فرزندان، نوهها» حکایتی زیبا و آموزنده درباره حسن بصری تعریف میکند. در اینجا، این حکایت را عینا نقل میکنم: یکی از مریدان حسن بصری عارف بزرگ دربستر مرگ از او پرسید: مولای من استاد شما که بود؟ حسن بصری پاسخ داد: صدها استاد داشتم و نام بردنشان ماهها و سالها طول می کشد و باز شاید برخی را از قلم بیندازم. - کدام استاد تاثیر بیشتری در شما گذاشته است؟ حسن کمی اندیشید وبعد گفت: در واقع مهمترین امور را سه نفر به من آموخت. اولین استادم یک دزد بود در بیابان گم شدم و شب دیر هنگام به خانه رسیدم کلیدم را پیش همسسایه گذاشته بودم و نمی خواستم آن وقت شب بیدارش کنم سرانجام به مردی برخوردم از او کمک خواستم و او در چشم بر هم زدنی در خانه را باز کرد؛ حیرت کردم و از او خواستم این کار را بر من بیاموزد، گفت کارش دزدی است اما آنقدر سپاسگزارش بودم که دعوت کردم شب در خانهام بماند ، یک ماه نزد من ماند هر شب بیرون میرفت و می گفت: میروم سر کار ، به راز و نیازت ادامه بده و برای من هم دعا کن.و وقتی بر میگشت می پرسیدم چیزی بدست آورده ای یا نه؟ با بیتفاوتی پاسخ می داد امشب چیزی گیرم نیامد اما انشاء الله فردا دوباره سعی خواهم کرد. مردی راضی بود و هرگز او را افسرده و ناکام ندیدم. هر گاه مراقبه میکردم و هیچ اتفاقی نمیافتاد، به یاد جملات آن دزد افتادم امشب اگر چیزی گیرم نیامد انشاء الله فردا دوباره سعی خواهم کرد. - نفردوم که بود؟ نفردوم سگی بود می خواستم از رودخانه آبی بنوشم که آن سگ هم از راه رسید و تشنه بود هر بار که نزدیک اب میرسید سگ دیگری را در اب می دید که البته چیزی نبود جز بازتاب تصویر خودش سگ می ترسید و عقب می کشید سرانجام به خاطر تشنگی بیش از حد تصمیم گرفت با این مشکل روبرو شود خود رابه داخل آب انداخت و تصویر سگ دیگر محو شد. و سومین استاد من دختر بچهای بود با شمع روشن که به طرف مسجدی میرفت، پرسیدم خودت شمع را روشن کردهای؟ دخترک گفت بلی؛ برای اینکه به او درسی بیاموزم گفتم دخترم قبل از اینکه روشنش کنی خاموش بود میدانی شعله از کجا آمد؟ دخترک خندید شمع را خاموش کرد و از من پرسید: جناب میتوانید بگویید شعله ای که الان اینجا بود کجا رفت؟!! در آن لحظه بود که فهمیدم چقدر ابله بودهام. کی شعله خرد را روشن می کند، شعله کجا می رود، فهمیدم که انسان مانند آن شمع در لحظات خاصی آن شعله را در فلبش دارد و هرگز نمی داند چگونه روشن میشود.از آن به بعد تصمیم گرفتم با محیط پیرامونم و دیدهها ارتباط پیدا کنم. درختها، جنگلها، رودخانهها، مردها، زنها... من در زندگیم هزاران استاد داشتم....همیشه اعتماد کردم که آن شعله که هر وقت از او بخواهم روشن شود من شاگرد زندگی بودم و هنوز هم هستم. آموختم که از چیزهای بسیار ساده و بسیار غیر منتظره بیاموزم مثل قصههایی که پدران برای فرزاندان خود می گویند.
http://hasanbasri.blogfa.com/post-3.aspx
|