|
تنگه
صبر کن اي دل پر غصه درين فتنه و شور گرچه از قصه ما می ترکد سنگ صبور
از جهان هیچ ندیدیم و عبث عمر گذشت ای دریغا که ز گهواره رسیدیم به گور
تو عجب تنگه عابر کشی ای معبر عشق که بجز کشته عاشق نکند از تو عبور
در فرو بند بر این معرکه کان طبل تهی گوش کیتی همه کر کرد ز غوغای غرور
تیز برخیز ازین مجلس و بگریز چوباد تا غباری ننشیند به تو از اهل قبور
مرگ می بارد ازین دایره عجز و عزا شو به میخانه که آنجا همه سورست و سرور
شعله اي بر کش و برخيز ز خاکستر خويش زانکه تا پاک نسوزی نرسی سایه به نور
پژواک
دل شکسته ما همچو آینه پاک است بهای در نشود گم اگر چه در خاک است
ز چاک پبرهن یوسف آشکارا شد که دست و دیده پاکیزه دامنان پاک است
نگر که نقش سپید و سیه رهت نزند که این دو اسبه ایام سخت چالاک است
قصور عقل کجا و قیاس قامت عشق تو هر قبا که بدوزي به قدر ادراک است سحر به باغ درآ کز زبان بلبل مست بگویمت که گریبان گل چرا چاک است
رواست گر بگشاید هزار چشمه اشک چنین که داس تو بر شاخه های این تاک است
ز دوست آنچه کشیدم سزای دشمن بود فغان ز دوست که در دشمنی چه بی باک است
صفای چشمه روشن نگاه دار أی دل اگر چه از همه سو تندباد خاشاک است
صدای تست که بر می زند ز سینه من کجایی ای که جهان از تو پر ز پژواک است
غروب و گوشه زندان و بانگ مرغ غریب بنال سایه که هنگام شعر غمناک است
دل حزینم ازین ناله نهفته گرفت ببا که وقت صفیری ز پرده راک است.
|